|
من سلام بی جوابی بوده ام
طرح وهم اندود خوابی بوده ام
زاده پایان روزم زین سبب
راه من یکسر گذشت از شهر شب ...
احمد شاملو
... در دلم هوای دلتنگی به پاست
آرزو میکردم میتونستی مونده باشی... Anathema
دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت:ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.من روزها کار می کنم.می توانم بروم خط کنار یک جاده ی دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان.خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوبی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند.وبچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند،بهم دیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.خط اولی گفت نه این امکان ندارد.حتما یک راهی پیدا می شود.خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت بهم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه.خط اولی گفت نباید نا امید شد،ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل مارا حل کند.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.آن ها از دشت ها گذشتند...،از صحراهای سوزان...،از کوه های بلند...،از دره های عمیق...،از دریاها...،از شهرهای شلوغ.... سال ها گذشت؛ و آن ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.ریاضیدان به آن ها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند.شما همه چیز را خراب می کنید.فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.داروساز گفت:از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است.شیمی دان گفت:شما غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه ی مواد خواص خود را از دست خواهند داد.ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما بهم مساوی است با نابودی جهان.دنیا کن فیکون می شود.سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم تصادف می کنند.نظام دنیا از هم می پاشد چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.فیلسوف گفت:متاسفم...جمع نقیضین محال است. و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط سه جمله گفت:شما بهم می رسید.نه در دنیای واقعیات.آن را در دنیای دیگری جستجو کنید...دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفر هایشان ادامه دادند اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت((آن ها کم کم میل بهم رسیدن را از دست می دادند))خط اولی گفت:این بی معنی است.خط دومی گفت:چی بی معنی است؟خط اولی گفت:این که بهم برسیم.خط دومی گفت:من هم همینطور فکر می کنم.و آن ها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم.خط دومی گفت:شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت.و آن دو وارد دشت شدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آن دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه بهم می رسید ...
به زیر چترم بیا ای پرنده پر خیس
اینجا برای یک دل تنهای دیگر هنوز جا هست ...
نه چتر داشتی نه روزنامه نه چمدان
عاشقت شدم ... از کجا می دانستم مسافری ؟
... و تو حجمی از سکوت شده ای
میان هجوم فریاد های بی امان من ...
I'm so tired of being here من از بودن در اينجا بسیار خسته ام Suppressed by all of my childish fears سرکوب شده بوسيله تمامي ترسهاي کودکانه ام And if you have to leave و اگر مجبور به ترک من هستي I wish that you would just leave من آرزو می کنم که تو هم اکنون ترکم کني Cause your presence still lingers here زيرا وجود تو هنوز اينجا همراه من است And it won't leave me alone و مرا تنها نخواهد گذاشت These wounds won't seem to heal به نظر مي رسد که این زخم ها التیام نخواهند يافت This pain is just too real اين درد بيش از حد واقعي است There's just too much that time cannot erase و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند when you cried i'd wipe away all of your tears وقتي كه گريه مي كردي ، تمام اشكهايت را پاك مي كردم when you'd scream i'd fight away all of your fears وقتي كه فرياد ميزدي من با تمام ترسهايت مبارزه مي کردم و آنها را از تو دور مي کردم I held your hand through all of these years و من در تمامي این سالها ، دست تورا در دست داشتم But you still have all of me اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختیار داری You used to captivate me by your resonating light تو هميشه با نور جادويي و طنين اندازت ، مرا شيفته خود مي ساختي Now i'm bound by the life you left behind اما اکنون در زندگي اي كه تو برايم به جا گذاشتي گير افتاده ام Your face it haunts my once pleasant dreams تنها رویای دلپذیر من چهره ی توست که همواره در مقابل من است Your voice it chased away all the sanity in me اين صداي تو بود كه مرا مدهوش ساخت These wounds won't seem to heal به نظر مي رسد که این زخم ها التیام نخواهند يافت This pain is just too real اين درد بيش از حد واقعي است There's just too much that time cannot erase و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند I've tried so hard to tell myself that you're gone به سختي تلاش کردم تا به خود بقبولانم که تو رفته اي And though you're still with me اگر چه تو هنوز با منی I've been alone all along من در تمام این مدت تنها بوده ام Evanescence
حرف هایی هست برای نگفتن
کتاب هایی هست برای ننوشتن دیر زمانیست که رسیده ام به آغاز چنین کتابی ...
روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد , تا همیشه بگویم ...
همین دیروز بود
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
دخترک گفت : من عاشق وفا , نجابت و زیباییت شدم .
پسرک برای روز تولدش سه حیوان خانگی خرید : سگ , اسب و یک پرنده ... دخترک ذوق زده شد خواست به خاطر این هدایا تشکر کند اما پسرک رفته بود ... برای همیشه
تو می روی و من فقط نگاهت میکنم ...
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشایت همین یک لحظه باقیست
می توانی بروی ,
قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه دنیا بشوی من و تو مثل دوتا رود موازی بودیم من که مرداب شدم... کاش تو دریا بشوی
اگر خدا تکه بیشتری از زندگی را به من می داد
به مردم ثابت می کردم که چقدر در اشتباهند که فکر می کنند چون پیر شده اند نباید عاشق شوند . آنها نمی دانند که درست از لحظه ای که عشق ورزیدن را ترک کرده اند پیری به سراغشان آمده ... گابریل گارسیا مارکز
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم...
تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف کاش کسی جایی منتظرم بود ...
یا او جایگزین ندارد یا من واقعا انسان نیستم ... |
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبدی 1390شهریور 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 پیوندها
شب نوشته های شاپرکی در جوهر دان |